سگ قدر شناس

در مورد وفای سگ زیاد شنیده بودیم اما این نمونه در نوع خودش واقعاً جالبه

آتش نشان این سگ حامله رو نجات می ده و بعد از خاموش کردن آتش ساختمان ٫ برای چند لحظه روی زمین میشینه تا نفسی تازه کنه که می بینه سگ به طرفش می آد  و از روی قدر شناسی او را می بوسه. فکر کنم همه خستگی اش در رفته باشه با این کار بی نظیر .

این یعنی چی؟

چند روز پیش که این نوشته رو خوندم یاد خاطره یکی از دوستان افتادم.این دوستمون که ساکن کانادا هستند تعریف می کرد:

مادرم طبق معمول هر سال تابستان رفته بود تهران ٬ چند روزی به برگشتش مونده بوده که یکی از دوستانش از کانادا بهش زنگ می زنه و می گه :

-میشه یه لطف کوچولو در حق من بکنی؟

- (بنا به رسم معمول) شما جون بخواه!

 - یه چیزی دارم تو تهرون که باید برام بیاریش ! می دونی الان شوهرم تهرانه ولی اون حوصله اینجور کارها رو نداره مردها رو که می شناسی! برای همین از تو می خوام که اینکارو برام بکنی .

-خواهش می کنم حتماً٬ چی هست؟

- یه سنگ قبر ! چند سال پیش سفارش دادم الانم آماده است ٬ فقط باید پولشو بدی و بیاریش !!

شما داشته باشید قیافه مادر دوست ما رو !

بازی

حسب الامر دوست گرانمایه جناب پژ تصمیم گرفتیم پته خود را روی آب بریزیم:

من یه زن معمولی مثل بقیه زنها هستم روزهای آفتابی پائیز رو اونوقتی که بچه ها با قیافه های خسته و گرسنه از مدرسه بر می گردند دوست دارم اونوقتی که رنگ برگ درختها معلوم نیست چه رنگیه ولی قشنگترین رنگ طبیعته الان سالهاست که اون رنگ رو ندیدم آخه اینجا پائیزا برگ درختها نمی ریزن!

غذاهائی رو که خودم سر هم می کنم و  اسمش رو می دارم غذای گیاهی دوست دارم!

موسیقی هائی رو که خاطرات آدم رو زنده می کنه و آدم رو می بره به اون بالاها یه جائی نزدیک هپروت! دوست دارم

ضد حال زیاد خوردم! بدترینش یادم نیست!ضد حالو وقتی می خوری تو اون لحظه بدترینه!

معمولا هم قول نمی دم اما یک کار ناشیانه کردم که فکر کنم بزرگترین ضد حال برای رئیسمون بود ! ده سال و خورده ای پیش بعد از یه مرخصی سه ماهه مراجعه کردم برای گرفتن مرخصی یک ساله چون دخترم فقط 4.5 ماهش بود و مهد کودک هم قبولش نمی کردند اما جناب رئیس موافقت نکرد من هم یه نامه نوشتم که مضمونش این بود : می خوای موافقت کن می خوای نکن من نمی آم !حالا کاری ندارم که بعد از این که برگشتم سر کار همین جناب ریئس از خجالت خودش دراومد!

بهترین خاطرات رو از دوران دانشجوئی داشتم الان یه وقتهائی آرزو می کنم کاش می شد برگشت به اون زمانها!

بدترین خاطراتم مربوط به دوران جنگه!دوران نوجوانی که همش به عزا داری گذشت.

کاش میشد روحم رو ببینم و چند کلمه ای باهاش حرف بزنم! دعا و نفرین خیلی بهم شبیه اند! هیچوقت بد کسی رو نمی خوام شاید این یه نوع دعا براشون باشه!تو خلوتام به یاد همه هستم.

برای آینده ای بهتر هم دعا و هم تلاش می کنم.

بیشتر مواقع یاد این شعر می افتم:

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید                قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک           فکر ویران شدن خانه صیاد کند

خودم هم نمی دونم چرا این دو بیت رو اینقدر دوست دارم! همون دوران دانشجوئی از اونجائی که این دوبیت رو هر جائی گیر می آوردم می نوشتم! دوستی کار آگاه بازیش گل کرد و خواست از پس این دو بیت یه ماجرای عشقولانه جذاب بیرون بکشه! آخرش به این نتیجه رسید که : تو هم گرفتی مارو !

 

سماع

sama

مراسم با خواندن دعا و نواختن ساز آغاز شد.

sama

بعد از چندین بار دور چرخیدن و به هم تعظیم کردن ۵ نفر از گروه عباهاشون رو در آورند و بدور خود چرخیدن رو به آرومی و باز کردن دستهاشون و بالا گرفتن آنها در  حا لی که دست راست به بالا و دست چپ به پایین اشاره می کرد شروع کردند.

sama

بعد از کلی چرخیدن  هر بار به آرومی می ایستادند کف دستها را رو شانه می گذاشتند تعظیم می کردند و دوباره چرخیدن رو از سر می گرفتند.

از فلسفه این چرخشها جویا شدیم گفتند: طواف بدور کعبه دل که جایگاه اصلی خداست به جای کعبه گل. با دست راست از بالا می گیرند و با دست چپ به زمین می دهند.حتما فلسفه عمیقتری در پس این رقص هست که باید از اهل فن پرسید.

 مراسم جالبی بود.فیلمی هم توسط یک کارگردان آذری ( توفیق اسماعیل اف )  در مورد مولانا تهیه شده بود و در ابتدای مراسم به نمایش گذاشته شد . بنظرم خیلی بهتر و درست تر می تونست باشه اگه تهیه کنندگان متن و تصاویر و صدا و ... کمی به خودشون زحمت بیشتری میدادند.

تصاویر آقای دقتی هم نمایش داده شد  از تشویق حضار چنین برآمد که همه لذت برده اند.

در آخر هم جوایزی به شاعران برگزیده داده شد.

ایام بزرگداشت مولانا در آذربایجان

 عده ای انسان خیّر و هنر دوست و عاشق مولانا برنامه  چند روزه ای در باکو ترتیب داده اند برای شناساندان و بزرگداشت مولانا سایت

دیروز سه نمایشگاه عکس و خطاطی و نقاشی از هنرمندان ایرانی و آذری افتتاح شد که در نوع خود بی نظیر بودند در این مراسم شهردار قونیه و آقای رضا دقتی نیز حضور داشتند.یک گروه دف و تار هم از ایران دعوت شده بودند که در مراسم شام هنر نمائی کردند و یک قسمت از برنامه که به نوعی سورپریز! محسوب می شد آقای سلیم موذن زاده  بشنو از نی ... رو اجرا کردند .

امروز هم ساعت هفت افتتاحیه رسمی مراسم با حضور گروه رقص سماع از قونیه خواهد بود که امیدوارم بتونیم به موقع برسیم و برای اولین بار شاهد این رقص باشیم برنامه مراسم

اگه تونستم عکس بگیرم چشم!

در حاشیه:

زمان افتتاح نمایشگاه نقاشی یه آقائی که فکر می کنم رئیس اتحادیه نویسندگان آذربایجان بود گفت : امیدواریم این اثر بزرگ ( مثنوی شریف ) به زبان آذری ترجمه بشه و همه بتونند استفاده کنند. ناگهان یه آقائی از وسط جمعیت گفت : پس من چکار کرده ام یه عمره؟! و کتابشو بالا گرفت و گفت این ترجمه مثنوی شریفه و رئیس هم دید که ناجور شده گفت : خوب این بدست ما نرسیده و در بازار نیست. آقای مترجم هم کوتاه نیومد و گفت: شما خودتون امضا کردید برای چاپ و تو بازار هم هست ... همهمه ای شد و ...

سر میز شام آقای دکتر ثروتی به عنوان نماینده ای از ایران و فردی که ۳۰ سال از عمرش رو وقف تفسیر و توضیح اشعار حافظ و عطار و مولانا کرده ٬ صحبت کردند و بعد از اشاره به اینکه در خانه به زبان ترکی صحبت می کنند اما تدریس و تحقیق رو به زبان پارسی انجام میدهند ولی خودشون رو ترک می دونند٬ در جمع سیبیل بند سیبیل آقایون آذری حقیقتی رو آشکار ا بیان کردند و اون اینکه در هیج زبانی به اندازه زبان پارسی منابع غنی در مورد عرفان وجود نداره.

شب قبلش هم در مراسمی خودمونی تر عکسهای آقای دقتی در همین زمینه رو که در قونیه و تاجیکستان و قزاقستان و... گرفته شده بود بصورت اسلاید شوئی ده دقیقه ای دیدیم که واقعا جای همه خالی لذت بردیم.دخترمون هم از اینکه در آینده می خواد عکاس بشه به آقای دقتی گفت و او هم پرسید چند سالته؟...  گفت: آفرین تو یه سال از من زودتر شروع کردی!

عکس های آقای رضا  دقتی از پاکستان و گوشه گوشه جهان