X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

بازی

سه‌شنبه 8 آبان‌ماه سال 1386 ساعت 03:14 ب.ظ

حسب الامر دوست گرانمایه جناب پژ تصمیم گرفتیم پته خود را روی آب بریزیم:

من یه زن معمولی مثل بقیه زنها هستم روزهای آفتابی پائیز رو اونوقتی که بچه ها با قیافه های خسته و گرسنه از مدرسه بر می گردند دوست دارم اونوقتی که رنگ برگ درختها معلوم نیست چه رنگیه ولی قشنگترین رنگ طبیعته الان سالهاست که اون رنگ رو ندیدم آخه اینجا پائیزا برگ درختها نمی ریزن!

غذاهائی رو که خودم سر هم می کنم و  اسمش رو می دارم غذای گیاهی دوست دارم!

موسیقی هائی رو که خاطرات آدم رو زنده می کنه و آدم رو می بره به اون بالاها یه جائی نزدیک هپروت! دوست دارم

ضد حال زیاد خوردم! بدترینش یادم نیست!ضد حالو وقتی می خوری تو اون لحظه بدترینه!

معمولا هم قول نمی دم اما یک کار ناشیانه کردم که فکر کنم بزرگترین ضد حال برای رئیسمون بود ! ده سال و خورده ای پیش بعد از یه مرخصی سه ماهه مراجعه کردم برای گرفتن مرخصی یک ساله چون دخترم فقط 4.5 ماهش بود و مهد کودک هم قبولش نمی کردند اما جناب رئیس موافقت نکرد من هم یه نامه نوشتم که مضمونش این بود : می خوای موافقت کن می خوای نکن من نمی آم !حالا کاری ندارم که بعد از این که برگشتم سر کار همین جناب ریئس از خجالت خودش دراومد!

بهترین خاطرات رو از دوران دانشجوئی داشتم الان یه وقتهائی آرزو می کنم کاش می شد برگشت به اون زمانها!

بدترین خاطراتم مربوط به دوران جنگه!دوران نوجوانی که همش به عزا داری گذشت.

کاش میشد روحم رو ببینم و چند کلمه ای باهاش حرف بزنم! دعا و نفرین خیلی بهم شبیه اند! هیچوقت بد کسی رو نمی خوام شاید این یه نوع دعا براشون باشه!تو خلوتام به یاد همه هستم.

برای آینده ای بهتر هم دعا و هم تلاش می کنم.

بیشتر مواقع یاد این شعر می افتم:

من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید                قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید

آشیان من بیچاره اگر سوخت چه باک           فکر ویران شدن خانه صیاد کند

خودم هم نمی دونم چرا این دو بیت رو اینقدر دوست دارم! همون دوران دانشجوئی از اونجائی که این دوبیت رو هر جائی گیر می آوردم می نوشتم! دوستی کار آگاه بازیش گل کرد و خواست از پس این دو بیت یه ماجرای عشقولانه جذاب بیرون بکشه! آخرش به این نتیجه رسید که : تو هم گرفتی مارو !

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo