X
تبلیغات
نماشا
رایتل

ما زنده به آنیم که آرام نگیرم

سه‌شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1388 ساعت 12:38 ب.ظ

 دلم برای  باکو تنگ خواهد شد همچنان که سالها دلم برای هوای گرم و دم کرده تهران تنگ شده  بود.

دلم برای  طلوع و غروب حیرت انگیز خورشید و رنگهای بدیعی که روی آبهای خزر می آفریند تنگ خواهد شد همانطور که بارها و بار ها نور کمرنگ غروب آن را درست نوک کوه قبله تصور کرده بودم و دلم هوای خانه کرده بود. 

 

دلم برای بوی آبهای نفت آلود خزر تنگ خواهد شد همانطور که بارها بوی آسفالت داغ سر ظهر تابستان تهران را حس کرده بودم و دلم پر کشیده بود به خیابان ویلا!  

 

دلم برای وقتی که پلیسی چاق و شکم گنده٬ اون چوب دستی! قرمز رنگش رو به طرف ماشین می گیره و به کنار خیابون اشاره می کنه و بعد میاد سلام میده و خودش رو معرفی می کنه و میگه: سندلروز( اسناد ماشین)! تنگ میشه! شاید هیچ کجای دیگه نتونم  همچین صحنه ای رو ببینم! 

 

دلم برای بی خیالی و راحت انگاری مردم تنگ میشه! شاید جائی دیگه مردمی رو که اینقدر از نشستن در رستوران و خوردن و نوشیدن و گوش دادن به ساز و آواز لذت میبرند نبینم!  

 

 

 شاید دلم برای باد های شدید باکو تنگ بشه٬ روزهائی که از نهارخوری برمیگشتیم و از تونل باد! رد میشدیم و من محکم ریتو رو میچسبیدم که باد نبردش! وقتی هائی که همه شکایت می کردند که درست کردن موها توی باکو هیچ فایده ای نداره! 

 

دلم برای بالکن کوچک خونمون تنگ میشه٬ وقتی هائی که آسمون صاف و دریا آروم بود و علی عینک به چشم(داستان داره :) محو تماشای دریا میشد و ما میپرسیدیم : کلاه کاپیتان امروز چه رنگیه؟!    

  

دلم برای همه دوستانی که در این نه سال داشتم خیلی تنگ خواهد شد مثل اونوقتهائی که آلبوم عکس ها مو ورق میزدم و میرفتم به آنروزهای خوش دانشکده و خاطرات و حرف و حدیث ها و دوستی ها و بی خیالی ها و ... و یه دفه دلم برای همه تنگ میشد  حتی خانم و آقای همتی! 

 

دلتنگی ها هست اما باید رفت و باید زندگی نوئی را آغاز کرد...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo