X
تبلیغات
نماشا
رایتل

چه دورانی بود

سه‌شنبه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1388 ساعت 08:49 ق.ظ

 

 

یادش بخیر! اون قدیما اردیبهشت ماه که میشد آخر هفته ها باید میرفتیم گلستونکوه اگه نمی رفتیم انگار نماز مون قضا شده بود. همش احساس دین می کردیم.  

 صبح زود میرفتیم و صبونه رو اونجا می خوردیم چای آتیشی!  

 

با هر نفس٬ اکسیژن تازه همراه با عطر گل لاله فرو میدادیم .جوون تر ها جمع می شدیم  با بچه ها اتمام حجت می کردیم که خسته شدی من برت نمی گردونم ها ! و می زدیم به کوه٬ کنار هر لاله ای می ایستادیم و زل میزدیم بهش انگار اولین باره می بینیمش.  

یادمه تمام طول راه من و ستاره  با هم حرف میزدیم و می خندیدیم  اما یادم نمی آد راجع به چی حرف میزدیم فقط یادمه همه می پرسیدند شما چی می گید که هیچوقت تموم نمیشه! و از اینکه ما یه دفه میخندیم کنحکاو می شدند و سعی و تلاششون برای حدس زدن و  فال گوش وایسادن و یواش رفتن و یا از پشت سر ما حرکت کردن بی نتیجه می موند 

 

 بیشتر وقتها جاهائی که سایه بود هنوز برفهاش آب نشده بود و ما مثل برف ندیده ها  برف بازی می کردیم و شجاعتر ها سرسره بازی٬ انگار نه انگار که همین ما بودیم که توی زمستون وقتی با دست و پاهای از سرما کرخ شده از مدرسه برمیگشتیم همش غر میزدیم که این برف کی تموم میشه؟ 

 

سر ظهر که میشد گشنه و تشنه مثل قوم تاتار از کوه سرازیر می شدیم به طرف چادرها٬ چادر نارنجی با گل های سفید! 

عصر که با لپ های قرمز و صورت آفتاب سوخته بر میگشتیم خونه٬ آنقدر خسته و کوفته بودیم که توان شستن دست و صورتمون رو هم نداشتم و همونجوری  می پریدیم تو رختخواب! و حتی اگه فوری هم خوابمون نمی برد خودمونو میزدیم به خواب که یه وقت کسی بهمون نگه بیا کمک٬ اینهمه ظرف رو من تنهائی بشورم؟!  

واقعا یادش بخیر

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo